تبليغاتX
برایم می نویسم


برایم می نویسم

!!!Time to Go

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 18:5 توسط مولود| |

استرس دارم... بهتر بودن کار راحتی نیست!
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 18:56 توسط مولود| |

الان موقع عقب کشیدن نیست .. نمیدونم می تونی منو درکم کنی یا نه؟! من همیشه خواستم این اتفاق بیفته .. هزار بار از خدا خواستمش..النم میدونم خدا برام خواسته..میدونم میدونم ... ولی میترسم.با وجودی که از قدرت دستی که پشتم سرم  ِمطمئنم ولی یه حال عجیب غریب هم هستم . همیشه یعنی توی این چند باری که کلاس آموزشی داشتم به واقع حال گیری اساسی بوده ولی دموهام خوب بودن..ولی امروز دیدم که واقعا همه خوبن ..با قدرت و مصمم و واقعا دو دستی و با اطمینان به این موقعیت چسبیدن .. ولی من هنوز توی ترس و اضطراب خودم دست و پا میزنم...

دلم میخوات حتما باشم تا اخر.دلم میخوات چیزی رو که مدتها آرزوش رو داشتم و براش تلاش کردم رو بگیرم... ولی یه چیز رو صادقانه بگم..نه که بخوام ناشکری کنم ولی با بدست آوردنش انگیزهامو از دست میدم!!! امروز موقع برگشتن با یکی از بچه ها صحبت می کردم، گفت شاگرد خصوصی داره.به خودم گفتم .، خب حالا انگیزه و امید زندگیم رو میذارم روی تلاش بر ای اون روزی که بتونم ساعت ها مو با شاگردهام پر کنم و سعی کنم و تلاش کنم که همیشه به روز باشم و در نهایت پول خوبی در بیارم و خونه بخرم و زندگی کنم... ولی ""خب بعدش چی "" آتیش میزنه به قصر آرزوهام...حقیقتش نمتونم ادای آدمای حریص رو درارم...

بذار از آرزوهام بگم..شاید واقعا حریصم و چون زود به اونچه که میخوام نمیرسم حال و روزگارم اینه...

چیزی که در حالت خوشحال و ناراحتی همیشه خواستم داشته باشم یه آپارتمان جمع و جور یه جای نسبتا خوب شهر که پنجره های بزرگ داشته باشه و یه آشپزخونه خوشگل و نقلی . با دو تا اتاق..یکیش اتاق خودم باشه.با یه تخت نرم..یه میز کامپیوتر ..چند تا گلدون و دیوارای پر از عکس.

توی هالش روبروی تلوزیون که پشتش پنجرست یه صندلی چوبی از اونایی که مثل تابه!با یه میز ماه و خوشگل کنارش ... بعدش کارم صبح و عصر باشه ... بعد خسته خرد عصرا یا شب بیام خونه یه چایی دم کنم .قدر یه نفر یه غدایی واسه فردا درست کنم.یه فیلم ببینم و یه شام بخورم و بعد دوش بگیرم و بعد بخوابم...... ای خدا! آی این جریان به من حال میده که نهایت نداره..این آخر آرزوی منه!! البته بعلاوه ی سفر..هر چی پول دربیاری باش بری سفر..خدایا اینو تو برنامههات واسه من بخواه! یعنی واسه همه بخواه که اون چیزایی که ازت میخواییم به صلاحمون باشه و تو هم بمون بدیشون!

در ضمن من هنوز توکلم به تو ه ِ ها! توقع ندارم الان وسط زمین و آسمون منو ول کنیا! خواهش میکنم مثل همیشه کمک کن!

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:28 توسط مولود| |

تا حالا چند بار از خودت پرسیدی " چرا؟ " ؟! تا حالا شده از خودت بپرسی چرا چرایی برات پیش میاد؟! وای از این دل که بیخود و بی جهت؟! همه جا سرک میکشه!!!

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:54 توسط مولود| |

گاهی تو زندگی آدم دلش واسه خودش می سوزه اونم بی خود و بی جهت ! ای دلت می خوات بشینی های های الکی الکی واسه خودت و همه چیز گریه کنی!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 15:9 توسط مولود| |

 ... و مرا غصه این هرگز کشت!!!
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:44 توسط مولود| |

هنوزم که هنوزه جات رو خالی میکنم و هنوزم فکر که احمقم . یه احمقی که دوست داره ، دوست داشته باشه!
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:29 توسط مولود| |

 

تو نقاشی و من کوزه ی یکدست رنگ! تو خود مرا هم رنگ میکنی!

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:21 توسط مولود| |

من باور کرده ام تو را در پس ِ پیچ ِ هیچ کوچه ای نخواهم یافت . یا مرده ای ، یا هرگز متولد نشده ای ! و من تکرار می کنم ذکر ِکوچه های سرد ِ بی هویت را ! دل ... دل ... دل ...
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:6 توسط مولود| |

به فلاصله ی یک عاشقی، نابود شد! شکست ! رفت ! همان امیدی که عبث بود ! همان درختی که بجای میوه دادن ، ریشه می دواند! همان بارانی که بجای سرسبزی ، سیل می شود و ویران میکند ! همان آسمانی که ستاره دارد ، نه بر بام من! همان...

از دستم رفت!

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 13:9 توسط مولود| |


Design By : Night Skin