تبليغاتX
برایم می نویسم


برایم می نویسم

آخ که چقدر خوابم میاد!
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 11:50 توسط مولود| |

سلام

توی شرکتم...خیلیم خوابم میاد... تا چند هفته پیش فقط ۵شنبه ها بود که دیگه انرژی نداشتم و خسته بودم دیگه این هفته از ۴ شنبه شروع شده! ولی میدونی هفته هایی که کارم کمتره خستگیم بیشتره!

دیشب با هیو حرف زدم و به اندازه همه عمرم خوشحال شدم.صبحی با خودم فکر میکردم چقدر خوب بود اگر یکی هر از گاهی از خوده آدم بات حرف میزد. هم از خوبی هات می گفت هم نقدت میکرد. حتما این وسط اتفاقای خوبی هم میفته.اینکه آدم هر از گاهی خودشو از چشم بقیه ببینه به نظرم خیلی خوبه . البته نکه تاثیرات نادرستی روش بذاره . از این جهت که ببینه چقدر از اونی که خودش میخواسته میخواسته دوره یا چقدر نزدیکه.

بعد از قبول شدنم توی این موسسه ،که همینجا بازم از خدا تشکر میکنم، باز باید دوباره دنبال یه هدف یه انگیزه بگردم... اگه اینکار رو نکنم دوباره دفن میشم و همه چیز توی یه روال عادی و مرگبار میفته... چون تصمیم گرفتم آخر سال هم از شرکت بیام بیرون و سال جدید احتمالا به بی پولی بخورم واسه همین باید یه فکر اساسی کنم .

سالهاست دلم یه آپارتمان نقلی یه جای نسبتا خوب شهر میخوات..که اونم که میدونی من اگه ۳ بار هم زندگی کنم بازم نمیتونم داشته باشمش...ولی...ولی... فکر کنم همین انگیزه خیلی خوبی باشه!!!! تا چندین سال می مونه..فکر کنم بهتر شدن اوضاع زندگی هم فکر خوبی باشه.اینکه فکر کنی باید چکار کنی به بهتر شدن زندگیت کمک کنه...

به امید خودش!

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 12:13 توسط مولود| |

سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 23:27 توسط مولود| |

خدایا کمکم کن!
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 10:48 توسط مولود| |

!!!Time to Go

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 18:5 توسط مولود| |

استرس دارم... بهتر بودن کار راحتی نیست!
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 18:56 توسط مولود| |

الان موقع عقب کشیدن نیست .. نمیدونم می تونی منو درکم کنی یا نه؟! من همیشه خواستم این اتفاق بیفته .. هزار بار از خدا خواستمش..النم میدونم خدا برام خواسته..میدونم میدونم ... ولی میترسم.با وجودی که از قدرت دستی که پشتم سرم  ِمطمئنم ولی یه حال عجیب غریب هم هستم . همیشه یعنی توی این چند باری که کلاس آموزشی داشتم به واقع حال گیری اساسی بوده ولی دموهام خوب بودن..ولی امروز دیدم که واقعا همه خوبن ..با قدرت و مصمم و واقعا دو دستی و با اطمینان به این موقعیت چسبیدن .. ولی من هنوز توی ترس و اضطراب خودم دست و پا میزنم...

دلم میخوات حتما باشم تا اخر.دلم میخوات چیزی رو که مدتها آرزوش رو داشتم و براش تلاش کردم رو بگیرم... ولی یه چیز رو صادقانه بگم..نه که بخوام ناشکری کنم ولی با بدست آوردنش انگیزهامو از دست میدم!!! امروز موقع برگشتن با یکی از بچه ها صحبت می کردم، گفت شاگرد خصوصی داره.به خودم گفتم .، خب حالا انگیزه و امید زندگیم رو میذارم روی تلاش بر ای اون روزی که بتونم ساعت ها مو با شاگردهام پر کنم و سعی کنم و تلاش کنم که همیشه به روز باشم و در نهایت پول خوبی در بیارم و خونه بخرم و زندگی کنم... ولی ""خب بعدش چی "" آتیش میزنه به قصر آرزوهام...حقیقتش نمتونم ادای آدمای حریص رو درارم...

بذار از آرزوهام بگم..شاید واقعا حریصم و چون زود به اونچه که میخوام نمیرسم حال و روزگارم اینه...

چیزی که در حالت خوشحال و ناراحتی همیشه خواستم داشته باشم یه آپارتمان جمع و جور یه جای نسبتا خوب شهر که پنجره های بزرگ داشته باشه و یه آشپزخونه خوشگل و نقلی . با دو تا اتاق..یکیش اتاق خودم باشه.با یه تخت نرم..یه میز کامپیوتر ..چند تا گلدون و دیوارای پر از عکس.

توی هالش روبروی تلوزیون که پشتش پنجرست یه صندلی چوبی از اونایی که مثل تابه!با یه میز ماه و خوشگل کنارش ... بعدش کارم صبح و عصر باشه ... بعد خسته خرد عصرا یا شب بیام خونه یه چایی دم کنم .قدر یه نفر یه غدایی واسه فردا درست کنم.یه فیلم ببینم و یه شام بخورم و بعد دوش بگیرم و بعد بخوابم...... ای خدا! آی این جریان به من حال میده که نهایت نداره..این آخر آرزوی منه!! البته بعلاوه ی سفر..هر چی پول دربیاری باش بری سفر..خدایا اینو تو برنامههات واسه من بخواه! یعنی واسه همه بخواه که اون چیزایی که ازت میخواییم به صلاحمون باشه و تو هم بمون بدیشون!

در ضمن من هنوز توکلم به تو ه ِ ها! توقع ندارم الان وسط زمین و آسمون منو ول کنیا! خواهش میکنم مثل همیشه کمک کن!

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:28 توسط مولود| |

تا حالا چند بار از خودت پرسیدی " چرا؟ " ؟! تا حالا شده از خودت بپرسی چرا چرایی برات پیش میاد؟! وای از این دل که بیخود و بی جهت؟! همه جا سرک میکشه!!!

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:54 توسط مولود| |

گاهی تو زندگی آدم دلش واسه خودش می سوزه اونم بی خود و بی جهت ! ای دلت می خوات بشینی های های الکی الکی واسه خودت و همه چیز گریه کنی!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 15:9 توسط مولود| |

 ... و مرا غصه این هرگز کشت!!!
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:44 توسط مولود| |


Design By : Night Skin